دست نوشته های یک روح منجمد

تصور کن خودتو در حالیکه سال هاست در یک اتاق تاریک و نمناک زندگی میکنی
بدون هیچ در و پنجره ای
نمیدونی اگه دوباره به یک محیط روشن برگردی چشمات وظیفه ی خودشونو به یاد میارن یا نه
تنها صدا صدای موش ها و سوسک هاییست که در تاریکی اتاق به تنهاییت پوزخند میزنن
چند ساله که اینجایی؟
شاید این یک کابوس که تمومی نداره
شاید یک روز از خواب بلند شی ببینی همه ی اینا یک کابوس مسخره بیشتر نبود
روی گونت یک چیزی سر میخوره
اشکتو برمیداری میکشی به لب های خشکت
شوری شیرینی داره نه؟
در این فکر هایی که با صدای شلیک یک گلوله یک روزنه روی یکی از دیوار ها پدید میاد
نوری از درونش نقطه ای روی دیوار مقابلتو روشن میکنه
اضطراب همراه با خوشحالی یک لحظه ارومت نمیزاره
-اهای کسی اینجا هست؟
چشمتو میاری دم سوراخ که بیرونو ببینی
از اون همه نور چشمات سیاهی میره
سرت گیج میره و میخزی یک گوشه ی تاریک اتاق
دو دقیقه بعد که حالت جا اومد دستتو میگیری جلوی لکه ی نور
گرماش پوست دستتو میسوزونه
پوستت بیشتر از اون چیزی که فکر میکردی رنگ پریدست
مثل پوست مرده ها
اون نور هیچ کاری برات نمیکنن جز اینکه فلاکت و حقارتت رو به رخت میکشه
یک مشت خاک از رو زمین برمیداری و میچپونی تو سوراخ
دوباره همه جا تاریک شد
احساس امنیت برگشت
تازه میفهمی تو واسه بیرون از اینجا ساخته نشدی
این دنیای توا
ای دنیای تو ا و تو باید برای همیشه اینجا باشی
شاید بهتره بگم محکومی که اینجا باشی




نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 | ساعت 12:39 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت